عرفان آباد
30 سال استغفار به خاطر گفتن یک الحمدلله !

یک داستان زیبا و آموزنده

بنی آدم اعضای یک پیکرند...

نقل است که عارف مشهور "سری سقطی" می‏گفت: من سی سال است که‏ استغفار می‏کنم به خاطر یک "الحمد لله" که گفته ام.

گفتند چطور؟ گفت: من در بغداد دکاندار بودم یکوقت خبر رسید که فلان بازار بغداد را آتش گرفت و سوخت. دکان من هم در آن بازار بود.

به سرعت رفتم ببینم دکان من سوخته یا نه؟ یک کسی به من گفت: آتش به دکان تو سرایت نکرده، گفتم: الحمدلله. بعد با خودم فکر کردم که آیا تنها تو در دنیا بودی؟ بالاخره آتش چهار تا دکان را سوخته دکان تو را نسوخته یعنی‏ دکان دیگری را سوخته، "الحمدلله" معنایش این است که الحمدلله آتش‏ دکان مرا نسوخت، دکان او را سوخت پس من راضی شدم به اینکه دکان او سوخته بشود و دکان من سوخته نشود بعد به خودم گفتم: تو غصه مسلمین در دلت نیست؟  و من سی سال است که‏ دارم استغفار آن الحمدلله را می‏کنم.

منیع:حوزه الصدیق

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٧/۸ - سلام

شرح حال امام محمد غزالی

زندگینامۀ امام محمّد غزالی به قلم حسین خدیوجم

 

*توضیح:این مطلب از تارگاه امام محمد غزالی اخذ شده است.

* فراخوان همایش بررسی زندگی و آثار ابوحامد محمد غزالی  

حجة الاسلام، ابو حامد، امام محمد غزّالی طوسی، بزرگمردی که در سال 450 هجری قمری در روستای طابران طوس از مادر بزاد، کودکی و جوانیش صرف دانش اندوزی و جهانگردی شد تا آنکه در مرز چهل سالگی در انواع رشته های علوم اسلامی سرآمد دانشوران روزگار خود گشت و نامش در سراسر جهان اسلام آن روزگار زبانزد همگان گردید.

غزالی با نوشته های عمیق و پرمغز خود به قالب انواع علوم اسلامی جان تازه ای دمید، و در زمینه تصوف و عرفان، فلسفه و کلام، روان شناسی و اخلاق، نوآوریها کرد. وی از 39 سالگی به بعد برای تصفیه روح و نگارش ارزنده ترین آهار خود مردم گریز شد و تا پایان عمر در گمنامی و گوشه نشینی بسر برد. سرانجام در سال 505 هجری پس از پنجاه و پنج سال زندگی پر ثمر چراغ زندگیش در زادگاهش فرومرد، اما مشعل پرفروغ اندیشه در کنار آثار فراوان و ارزنده ای که از خود باقی گذاشته همچنان فروزان برجای مانده، و این فروزندگی تا کیش مسلمانی برجای باشد و زبانهای تازی و پارسی پایدار، صاحبدلان را در مسائل دینی و اخلاقی و اجتماعی و ادبی روشنگر بسیاری از حقایق خواهد بود.

 

زندگی نامه غزالی

 

سال میلاد غزالی (450 ه.ق = 1058 م)

نام کامل وی حجة الاسلام ابوحامد محمد بن محمد بن محمد غزّالی طوسی است. "غزال" (با فتح غین و تشدید ز) بر پیشه وری اطلاق می شده که نخِ پشم می فروخته، پیشه وری که پشم خام تهیه می کرده و پس از حلاجی با دستمزدی اندک به زنان پشم ریس می سپرده تا به نخ تبدیل شود و برای فروش آماده گردد. این پیشه هنوز در مشهد به نامهای حلاج، نداف، نخ فروش رایج است. این معنی را خود امام غزالی در کتاب احیاء علوم الدین یادآور شده است.

پدر غزالی پارسا مردی بوده صوفی مسلک، که در شهر طوس حرفه غزالی یا نخ پشم فروشی داشته است. چون مرگ این صوفی نزدیک میشود، دو فرزند خود – محمد و احمد – را با مختصر اندوخته ای که داشته به دوستی از هم مسلکان خویش می سپرد و به او می گوید: چون بر اثر محرومی از هنر خواندن و نوشتن اندوه فراوان خورده ام آرزودارم که فرزندانم ازین هنر بهره ور گردند.

 

آغار یتیمی (احتمالاً 457 ه.ق = 1065 م)

پس از یتیم شدن این دو کودک، وصی درستکار تربیت آنان را برعهده می گیرد تا هنگامی که میراث اندک پدرشان تمام میشود و خود صوفی از اداره زندگی آنان فرو می ماند. آنگاه با اخلاص به آن دو پیشنهاد میکند تا برای گذران زندگی و ادامه تحصیل در زمره طلاب جیره خوار مدرسه ای از مدارس دینی شهریه بدهِ روزگار خود درآیند؛ و آنان از راه ناچاری پیشنهاد وی را می پذیرند. این سخن ابوحامد محمد غزالی که "برای غیرِ خدای عمل آموختم، ولی علم جز خدای را نپذیرفت" می تواند مؤید این حقیقت باشد.

 

راه یافتن به مدرسه (463 ه.ق = 1070 م)

این تاریخ نیز تقریبی است، یعنی ممکن است یکی دو سال پیش از این در شمار طلاب جیره خوار مدرسه جای گرفته باشد. زیرا خودش در نامه ای که به پادشاه سلجوقی می نویسد ازین راز چنین پرده برمیگیرد:

«بدان که این داعی پنجاه و سه سال عمر بگذاشت، چهل سال در دریای علوم دین غواصی کرد تا به جایی رسید که سخن وی از اندازه فهم بیشتر اهل روزگار درگذشت».

اگر این گفته غزالی را که "چهل سال در دریای علوم دین غواصی کردم" بپذیریم، تاریخ راه یافتن او به جرگه علمای دین به روزگار سیزده سالگی وی مسلم میشود. یعنی درین هنگام مقدمات کار دانش اندوزی را فراگرفته بوده است.

پس ازآنکه در مدرسه دینی از حداقل نیازمندیهای زندگی برخوردار شد، با خاطر آسوده و امید فراوان، دل به کتاب سپرد و گوش به سخن استاد فرا داد تا هنگامی که برای آموختن علم فقه آمادگی پیدا کرد و توانست در ردیف شاگردان خوب نخستین استادش، احمد بن محمد رادکانی، جای گیرد. نخستین دوره طلبگی غزالی را در طوس – براساس برخی قراین – می توان حدود پنج سال حدس زد؛ یعنی هنگامی که وی از شهر طوس رهسپار جرجان شد تا از محضر دومین استادش، ابوالقاسم اسماعیلی جرجانی، بهره ور شود، احتمالاً نوجوانی هیجده یا نوزده ساله بود.

 

نخستین سفر (احتمالاً 468 ه.ق = 1075 م)

بی تردید نخستین سفر دانشجویی غزالی سفری است که وی از طوس به جرجان رفته است، اما این سفر در چه سالی انجام شده و غزالی در آغاز این سفر چندساله بوده است، در مآخد موجود روشن نیست. اگر فرض کنیم در هیجده یا نوزده سالگی راهی این سفر شده، و احتمالا مدت رفت و برگشت و دوران اقامتش در جرجان حدود دوسال بوده است، این حدس با حکایتی که امام اسعد میهنه ای از غزالی روایت میکند تا حدی هم آهنگ میشود. امام اسعد می گوید:

از ابوحامد محمد غزالی شنیدم که می گفت: «در راه بازگشت از جرجان دچار عیاران راهزن شدیم. عیاران هرچه را که باخود داشتیم گرفتند. من برای پس گرفتن تعلیقه (جزوه، یادداشت درسی) های خود در پی عیاران رفتم و اصرار ورزیدم. سردسته عیاران چون اصرار مرا دید گفت: "برگرد، وگرنه کشته خواهی شد" وی را گفتم:" ترا به آن کسی که از وی امید امینی داری سوگند می دهم که تنها همان انبان تعلیقه را به من باز پس دهید؟ زیرا آنها چیزی نیست که شمارا به کار آید" عیار پرسید که" تعلیقه های تو چیست؟" گفتم: "درآن انبان یادداشتها و دست نوشته هایی است که برای شنیدن و نوشتن و دانستنش رنج سفر و دشواریها برخویشتن هموار کرده ام." سردسته عیاران خنده ای کرد و گفت: "چگونه به دانستن آنها ادعا می کنی، در حالی که چون از تو گرفته شد دانایی خود را از دست دادی و بی دانش شدی؟" آنگاه به یارانش اشارتی کرد و انبان مرا پس دادند.»

غزالی گوید: «این عیّار، ملامتگری بود که خداوند وی را به سخن آورد تا با سخنی پندآموز مرا در کار دانش اندوزی راهنما شود. چون به طوس رسیدم سه سال به تأمل پرداختم و با خویشتن خلوت کردم تا همه تعلیقه ها را به خاطر سپردم، و چنان شدم که اگر باردیگر دچار راهزنان گردم از دانش اندوختهء خود بی نصیب نمانم.»

 

سفر به نیشاپور (473 ه.ق = 1080 م)

از این سخن غزالی که «چون به طوس رسیدم، سه سال به تأمل پرداختم...» می توان نتیجه گرفت که غزالی پس از بیست و سه سالگی از طوس رهسپار نیشاپور شده تا از محضر عالم بلند آوازه، امام الحرمین ابوالمعالی جوینی، بهره ور شود. غزالی در محضر این استاد نامدار چنان کوشید و درخشید که پس از یکی دوسال در شمار بهترین شاگردان وی جای گرفت، و امام الحرمین چنان شیفته این شاگرد درس خوان و هوشیار گردید که در هر محفلی به داشتن شاگردی چون او به خود می بالید.

این دوره از دانش اندوزی غزالی که سبب شد در جمع فقیهان نیشاپور مشهور و انگشت نما شود، بیش از پنج سال نپایید، یعنی چون چراغ زندگی امام الحرمین به سال 478 هجری خاموش شد، غزالی در حدی از دانش دینی روزگار خود رسیده بود که دیگر نیازی به استاد نداشت، یا آنکه استادی که برایش قابل استفاده بوده باشد پیدا نکرد. بنابراین به نگارش و پژوهش پرداخت تا شایسته مسند استادی شود.

 

آشنایی با خواجه نظام الملک طوسی (478 ه.ق = 1085 م)

دراین سال غزالی به لشکرگاه ملکشاه سلجوقی، که در نزدیکی نیشاپور واقع بود، راه یافت و به خدمت همولایتی سیاستمدار خود خواجه نظام الملک طوسی پیوست. در محضر این وزیر شافعی مذهب و ادب دوست و گوهرشناس، بارها فقیهان و دوانشوران به مناظره پرداخت، و در هر مورد برمخالفانِ عقیده و اندیشه خویش پیروز گشت. دیری نپایید که خواجه نظام الملک با اشتیاق به حمایتش برخاست و در بزرگداشت وی کوشید تا آنجا که اورا «زین الدین» و «شرف الائمه» لقب داد و به استادی نظامیه بغداد برگزید.

 

آغاز استادی در نظامیهء بغداد (484 ه.ق = 1091 م)

غزالی در سال چهارصد و هشتاد و چهار از طوس رهسپار بغداد شد، مردم این شهر مقدمش را بگرمی پذیرا شدند. خیلی زود زبانزد خاص و عام گردید. در محافل علمی از نبوغ سرشار و دانش بسیارش داستانها گفتند و کاروانیانی که از بغداد رهسپار شرق و غرب می شدند برای مردم شهرهای سرِ راه از نبوغ و هوشیاری وی حکایتها روایت میکردند تا آنکه حشمت و شوکتش به پایه ای رسید که حتی در امیران و پادشاهان و وزیران معاصر خود اثر گذاشت.

در سال 478 هجری، غزالی یکی از بزرگانی بود که با عنوان حجةالاسلام و استاد برگزیده نظامیه بغداد، در مراسم نصب المستظهر بالله – بیست و هشتمین خلیفه عباسی- بر مسند خلافت، شرکت جست و با وی بیعت کرد. خودش در نامه ای که به سال 504 هجری در پاسخ نظام الدین احمد نوشته است، ضمن ابراز ندامت از زندگی جنجالی و اشرافی گذشتهء خویش، چنین می نگارد: «در بغداد از مناظره کردن چاره نباشد، و از سلام دارالخلافه امتناع نتوان کرد.»

 

مردم گریزی (488 ه.ق = 1094 م)

پس از آنکه در بغداد به اوج شوکت و شهرت رسید، و در میان خاص و عام مقامی برتر از همه پیدا کرد، دریافت که ازاین راه نمی توان به آسایش و آرامش روحی رسید. پس از تردید بسیار سرانجام دنباله روِ صوفیان وارستهء بی نام و نشان شد. به بهانه زیارت کعبه از بغداد بیرون رفت، چندی به گمنامی به جهانگری پرداخت و سالها در حجاز و شام و فلسطین با خویشتنِ خویش به خلوت نشست تا داروی درد درونی خود را پیدا کند. به تاریخ این گوشه نشینی نیز در پاسخ غزالی به نامه نظام الدین احمد چنین اشارت رفته است:

«چون بر سر تربت خلیل – علیه السلام – رسیدم، در سنه تسع و ثمانین و اربعمائه (489 ه.ق)، و امروز قریب پانزده سال است، سه نذر کردم: یکی آنکه از هیچ سلطانی هیچ مالی قبول نکنم، دیگر آنکه به سلام هیچ سلطانی نروم، سوم آنکه مناظره نکنم. اگر دراین نذر نقض آورم، دل و وقت شوریده گردد...»

 

بازگشت به میان مردم (499 ه.ق = 1105 م)

ازاین راز هم خودش چنین پرده برگرفته است:

«اتفاق افتاد که در شهور سنهء تسع و تسعین و البعمائه (499 هجری) نویسندهء این حرفها، غزالی، را تکلیف کردند- پس ازآنکه دوازده سال عزلت گرفته بود، و زاویه ای را ملازمت کرده- که به نیشاپور باید شد، و به افاضت علم و نشر شریعت مشغول باید گشت که فترت و وهن به کار علم راه یافته است. پس دلهای عزیزان از ارباب قلوب و اهل بصیرت به مساعدت این حرکت برخاست و در خواب و یقظت تنبیهات رفت که این حرکت مبدأ خیرات است و سبب احیای علم و شریعت. پس چون اجابت کرده آمد و کار تدریس را رونق پدید شد و طلبه علم از اطراف جهان حرکت کردن گرفتند، حسّاد به حسد برخاستند...»

 ادامۀ مطلب

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٧/۱٦ - سلام

سخنانی از اولیای خداوند(منقول از کتاب تذکرة الأولیاء شیخ عطار نیشابوری)

امام جعفر صادق(رضی الله عنه): 

« عبادت جز به توبه راست نیاید، که حق تعالی، توبه مقدّم گردانید برعبادت کما قال الله تعالی التائبون العابدون».  

« از نیکبختی مرد است که خصم(دشمن) او خردمند است ».  

اویس قرنی (رضی الله عنه): 

از اویس پرسیدند :خشوع در نماز چیست ؟گفت : آنکه اگر نیزه بر پهلوش زنند در نماز خبرش نبود .  

حسن بصری (رحمة الله علیه):  

«گوسفند از آدمی آگاهتر است از آنکه بانگ شبان(چوپان) او را از چرا کردن باز دارد و آدمی را سخن خدای، از مراد خویش باز نمی دارد .  

« نجات یافتند سبکباران ، هلاک شدند گرانباران» 

«هر که خدای را شناخت او را دوست دارد ، و هرکه دنیا را شناخت او را دشمن دارد ».

گفتند :کسی می گوید که خلق را دعوت مکنید تا پیش خود را پاک نکنید.(قبل از اصلاح خود دیگران را به نیکی دعوت نکنید). گفت :شیطان در آرزوی هیچ نیست مگر در آنکه این کلمه در دل ما آراسته کند تا در امر معروف و نهی منکر بسته آید.

 گفت :امروز با قومی صحبت دارید که شما را بترسانند و فردا ایمن باشید بهتر که صحبت با قومی دارید که شما را ایمن کنند وفردا به خوف اندر رسید . 

 مالک دینار گفت :از حسن پرسیدم :که عقوبت عالم چه باشد ؟

گفت :مردن دل .

گفتم :مرگ دل چیست ؟

گفت :حب دنیا .

  مالک دینار  (رحمة الله علیه):

 « هر برادری و یاری و همنشینی که تو را از وی فایده ای دینی نباشد ، صحبت او را از پس پشت انداز(با او همنشینی مکن)».

« دوستی اهل این زمانه را چون خوردنی بازار یافتم ، به بوی خوش ، به طعم ناخوش» .  

« هر که حدیث کردن به مناجات با خدای عز و جل دوست تر ندارد از حدیث مخلوقان( هرکه حرف زدن با مردم را بر مناجات با خدا ترجیح دهد)، علم وی اندک است ، و دلش نابینا ، و عمرش ضایع است» . 

 « دوست ترین اعمال به نزدیک من اخلاص است در اعمال». 

رابعه عدویه (رحمة الله علیها): 

«استغفار به زبا ن ، کار دروغزنان(دروغگویان) است».   

« ثمرة معرفت روی به خدای آوردن است».  

«عارف آن بود که دلی خواهد از خدای . چون خدای دلی دهدش ، در حال(فوراً) دل به خدای بازدهد تا در قبضة او محفوظ بماند و در ستر او از خلق محجوب بود ».  

فضیل عیاض(رحمة الله علیه): 

«هرچیزی را زکاتی است و زکاتِ عقل، اندوهِ طویل است». 

«هرکه از خدای بترسد، جمله چیزها(همه چیز) از او بترسد ، و هرکه از خدای نترسد از جمله چیزها بترسد ».  

«حقیقت توکل آن است که به غیرالله امید ندارد و از غیر الله نترسد». 

«جنگ کردن با خردمندان آسانتر است که حلوا خوردن با  بی خردان ». 

«دو خصلت است که دل را فاسد کند :بسیار خفتن و بسیار خوردن».

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱/۱٩ - سلام

آخرين غزل مولانا

خورشید چو در كسوف آید، نی عیش بود نه شادمانی

 

بیست و پنجم آذرماه، سالروز وفات حضرت مولانا جلال‌الدّین محمّد بلخی است. مرحوم « عبدالباقی گولپینارلی » مولوی‌شناس معاصر، آخرین روزهای حیات مولانا را (بر اساس منابع معتبر) اینگونه گزارش می‌كند:

 

«...آخرین ایّام حیاتِ او به بیماری می‌گذشت... تب، آنی رهایش نمی‌كرد. در این اثنا زلزله‌های پیاپی، « قونیه» (شهر محلّ سكونت مولانا) را می‌لرزاند، مردم از بیم زلزله پیش مولانا آمدند، او تبسّم كنان گفت: « مترسید، شكم زمین گرسنه است و دنبال لقمه‌ای چرب می گردد، به زودی این لقمة چرب را می‌رباید و از لرزیدن باز می‌ایستد » و به همین مناسبت در آن ایام غزل زیر را ساخت:

 

با این همه مهر و  مهربانی

دل می‌دهدت كه خشم رانی؟...

در  زلزله  است  دار  دنیا

كز خانه تو  رخت  می‌كشانی...

دنیا چو  شب و  تو  آفتابی

خلقان همه صورت  و  تو  جانی

هرچند  كه غافلند  از  جان

در مكسبه  و  غمِ  امانی

امّا چو  جان  ز جا  بجنبد

آغاز  كنند  نوحـه خـوانی

خورشید چو در كسوف آید

نی عیش بود نه شادمانی

تا هست  از او به یاد نارند

ای وای چو او  شود نهانی...

 

... روزی شیخ صدرالدین به عیادت آمده بود، به مولانا گفت:« شفاك الله شفاءً عاجلاً (خداوند تورا شفای عاجل ببخشد)». مولوي، آن كان موّاج اندیشه فرمود كه:« بعد از این شفاك الله شما را باد. در میان عاشق و معشوق پیراهنی بیش نمانده است، نمی‌خواهید كه بیرون كشند و نور به نور پیوندد؟»...

روز شنبه، چهارم جمادی الآخر 672 هـ / شانزدهم دسامبر 1273 میلادی، حال مولانا نسبتاً خوب شده بود. تا غروب با عیادت كنندگان صحبت كرد. سخنان او وصیت گونه بود. همدمِ صادق و محبوب او «حسام‌الدّین»، پسرش « بهاءالدّین سلطان ولد »، طبیبان و دوستان دیگر در كنارش بودند. «سلطان ولد» چندین شب نخوابیده بود. سپیده دم مولانا به چشمان اشك آلود فرزند نگاه كرد و با صدایی ضعیف گفت:« بهاءالدّین، من خوبم، تو برو كمی بخواب ». «سلطان ولد» نتوانست طاقت آورد، امّا گریه را فرو خورد. از اتاق بیرون می‌آمد كه مولانا نگاهی غم آلود به او انداخت و گفت:

 

رو سر بنه به بالين تنها مرا رها کن

ترکِ منِ خرابِ شب گردِ  مبتلا  کن

ماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو  هم در بلا نیفتی

بگزین رهِ سلامت، ترکِ رهِ  بلا کن

ماییم و آبِ دیده، در کنج غم خزیده

بر آب دیدة ما صد جای  آسیا  کن

خیره کُشیست ما را  دارد دلی چو خارا

بکشد، کَسش نگوید  تدبیر خونبها  کن

بر شاه خوب‌رویان، واجب  وفا  نباشد

ای زردروی عاشق، تو صبر کن  وفا  کن

دردیست غیر مُردن، آن را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کین درد را دوا کن؟

در خواب دوش  پیری در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که  عزم سوی ما کن

گر اژدهاست بر ره، عشقـست چون زُمرّد

از برقِ این زمرّد، هین دفعِ  اژدها  کن

بس کن که بی خودم من  ور تو هنر فزایی

تاریخ  بوعلی  گو، تنبیه  بوالعلا  کن

 

این واپسین سخنان و آخرین سرودِ انسان هیجان آفرین، شوق ساز، محبّتْ نثار و دلباختة انسانیت بود كه با صدایی سنگین در لحظات لرزان و اضطراب آور با سنگینی احتضار بر زبان می‌آورد. بی‌تردید «حسام‌الدّین چلبی»، این غزل را با اشكِ چشم و خوناب دل برصفحة كاغذ نقش كرده است » (1).

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1. مأخذ: مولانا جلال‌الدّین، زندگانی،فلسفه،آثار و گزیده‌ای از آنها؛ تألیف عبدالباقی گولپینارلی، ترجمه و توضیحات: دكتر توفیق سبحانی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنكی؛ چاپ سوم، تهران، 1375؛ صص.  227 ـ 220 .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٩/٢٥ - سلام

وصيت‌نامة حضرتِ مولانا جلال‌الدّين محمّد بلخی

وصيت‌نامة حضرتِ مولانا جلال‌الدّين محمّد بلخی

« اُوصيكُم بِتَقوَی اللهِ في‌السرِّ وَ العَلانِيَةِ وَ بِقِلَّةِ الطَّعامِ وَ قِلَّةِ المَنامِ وَ قِلّةِ الكَلامِ وَ هِجْرانِ المَعاصِي وَ الآثامِ وَ مُواظَبَةِ الصِّيامِ وَ دَوامِ القيامِ وَ تَركِ الشَّهواتِ عَلَی الدّوامَ وَ إحْتِمالِ الجَفاءِ مِن جمَيعِ الأنامِ وَ تَركِ مُجالَسَةِ السُّفَهاءِ وَالعَوامِ وَ مُصاحَبَةِ الصّالحِين وَ الكِرامِ وَ إنَّ خَيْرَالنّاسِ مَن يَنْفَعُ النّاسَ وَ خَيْرَ الكَلامِ ما قَلَّ وَ دَلَّ. وَالحَمْدُلله وَحْدَهُ » (۱) .

شما را وصیت می کنم به ترس از خدا در نهان و آشكارا و عیان و اندک خوردن و اندک خفتن و اندک گفتن و کناره گرفتن از  نافرمانيها و گناهان و پيوسته روزه داشتن و برپا داشتنِ نماز و  فرونهادن هواهای شیطانی و خواهش­های نفسانی در همه حال و شکیبایی بر درشتی مردمان و آزار همة آنان كشيدن و دوری گزیدن از همنشینی با احمقان و نابخردان و عاميان و پرداختن به همنشینی با نیکوكاران و بزرگواران. همانا بهترین  مردم کسی است که به مردم سود می‌‌رساند و بهترین گفتار آن است كه کوتاه و گزیده است و مقصود را می‌‌رساند و ستایش تنها از آن خداوند است.

ـــــــــــــــــــــــــ

۱. نفحات الانس من حضرات القدس،مولانا عبدالرحمن جامي، به تصحيح دكتر محمود عابدي، صفحة 465 ، چاپ چهارم، انتشارات اطّلاعات، تهران: 1382 . 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٩/٦ - سلام

يک غزل ناب از حضرت مولانا

   غزل زیر یكی از غزل‌های ناب و نغز حضرت مولانا جلال‌الدّین محمد بلخی است، حضرت مولانا در این غزل از سفر به آسمان و عروج روح انسان سخن می‌گوید، می‌فرماید كه انسان كامل از آسمان و از فرشتگان برتر است و باید از اینها بگذرد[بیت 3]، او در این غزل می‌فرماید كه قافله‌سالار عارفان و مردان كامل حضرت محمّد مصطفی (ص) است [بیت 5] كسی كه ماه تابِ دیدن جمال او را نداشت و شكافته شد(اشاره به معجزة شكافته شدن ماه به اشارة انگشت مبارك پیامبر اكرم(ص) [بیت 6]، آنگاه می‌فرماید كه وقتی ماه كه جماد است و كمترین و كوچكترین گدای جمال پیامبر(ص) است، اینچنین سعادتمند گشت و مورد اشارة پیامبر(ص) واقع شد معلوم است كه پیروان او به چه مقامات بلندی خواهند رسید[بیت 6].  

مولانا، بوی خوش نسیم وصل و نورانیت خیال اولیا را از بركات حضرت رسول اكرم(ص) می‌داند[بیت 7] و می‌فرماید كه از یمن نظر پیامبر(ص) در دل اولیا هرلحظه معجزه‌ای مانند شق‌القمر رخ می‌دهد [بیت 8] :

 

...قافله‌سالار ما فخر جهان مصطفاست

 

1. هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست

ما به فلك می‌رویم، عزم تماشا كراست؟

2. ما به فلك بوده‌ایم، یار ملك بوده‌ایم

باز همانجا رویم جمله كه آن شهر ماست

3. خود ز فلك برتریم، وز ملك افزونتریم

زین دو چرا نگذریم، منزل ما كبریاست

4. گوهر پاك از كجا، عالم خاك از كجا؟

بر چه فرود آمدیت، بار كنید، این چه جاست؟

5. بخت جوان یار ما، دادن جان كار ما

قافله‌سالار ما فخر جهان مصطفاست

6. از مَهِ او مه شكافت، دیدن او برنتافت

ماه چنین بخت یافت او كه كمینه گداست

7. بوی خوش این نسیم از شكن زلف اوست

شعشعة این خیال زان رخ چون والضّحاست

8. در دل ما درنگر هردم شقّ قمر

كز نظر آن نظر، چشم تو آن سو چراست؟

9. خلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان

كی كند اینجا مقام؟ مرغ كزان بحر خاست

10. بلكه به دریا دریم، جمله در او حاضریم

ورنه ز دریای دل موج پیاپی چراست؟

11 . آمد موج الست، كشتی قالب ببست

باز چو كشتی شكست نوبت وصل و لقاست.

....................................... 

منبع: دیوان كبیر (كلّیات شمس) بر اساس تصحیح علامه فروزانفر و به كوشش: دكتر توفیق هـ. سبحانی؛ غزل شمارة  463 .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٧/۱٢ - سلام

روزه چون روزَت كند روشن‌دل و صافی روان...

هو المستعان

 

به علت مشكلاتی كه برای پرسین بلاگ پیش آمد مدتی نتوانستم مطلب بنویسم و از این جهت پوزش می‌خواهم.

اكنون به مناسبت حلول ماه مبارك رمضان، یك غزل طولانی حضرت مولانا جلال‌الدّین را كه در فواید روزه داشتن (صیام) سروده است، در اینجا نقل می‌كنم:

 

 

روزه چون روزَت كند روشن‌دل و صافی روان...

 

 

می‌بسازد جان و دل را بس عجایبْ‌كان صیام

گر تو خواهی تا عجب گردی عجایب دان صیام

گر تو را سودای معراج است بر چرخ حیات

دانكه اسب تازی تو هست در میدان صیام

هیچ طاعت در جهان آن روشنی ندهد ترا

چونكه بهر دیدة دل كوری ابدان صیام

چونكه هست این صوم نقصان حیات هر ستور

خاص شد بهر كمال معنی انسان صیام

چون حیاتِ عاشقان از مطبخِ تن، تیره شد

پس مهیّا كرد بهر مطبخ ایشان صیام

چیست آن اندر جهان مهلكتر و خون‌ریزتر

بر دل و جان و وجا (1)، خون‌خوارة شیطان؟ صیام

خدمتِ خاص نهانی تیز نـفـع  و زود سـود

چیست پیش حضرت درگاه این سلطان؟ صیام

ماهی بیچاره را آب آنچنان تازه نكرد

آنچه كرد اندر دل و جانهای مشتاقان صیام

در تـنِ مَـردِ مـجـاهد، در رهِ مـقـصــودِ دل

هست بهتر از حیاتِ صدهزاران جان صیام

گرچه ایمان هست مبنی بر بنای پنج ركن

لیك والله هست از آنها اعظم الأركان صیام

لیك در هر پنج پنهان كرده قدر صوم را

چون شب قدر مبارك هست خود پنهان صیام

سنگِ بی‌قیمت كه صد خروار از او كس ننگرد

لعل گرداند چو خورشیدش درونِ كان صیام

شیر چون باشی كه تو از روبهی لرزان شوی؟

چیره گرداند تو را بر بـیـشة شیران صیام

بس شكم‌خاری(2) كند آنكو شكم‌خواری(3) كند

نیست اندر طالع جمع شكم‌خواران صیام

خاتم مُلك سلیمانست یا تاجی كه بخت

می‌نهد بر تارك سرهای مختاران صیام

خندة صایم به است از حال مفطر(4) در سجود

زانكه می‌بنشاندت بر خوان الرّحمان صیام

در خورش آن بام تون(5) از تو  به آلایش بود

همچو حمامت بشوید از همه خذلان (6) صیام

شهوت خوردن ستارة نحس دان تاریك دل

نور گرداند چو ماهت در همه كیوان صیام

هیچ حیوانی تو دیدی روشن و پر نورِ علم؟

تن چو حیوان است مگذار از پی حیوان صیام

شهوت تن را تو همچون نیشكر در هم شكن

تا درون جان ببینی شكّر ارزان: صیام

قطره‌ای تو سوی بحری كی توانی آمدن؟

سوی بحرت آورد چون سیل و چون باران صیام

پای خود را از شرف مانند سر گردان به صوم

زانكه هست آرامگاه مردِ سرگردان صیام

خویشتن را بر زمین زن در گهِ غوغای نفس

دست و پایی زن كه بفروشم چنین ارزان صیام

گرچه نفست رستمی باشد مسلّط بر دلت

لرز بر وی افكند چون بر گل لرزان صیام

ظلمتی كز اندرونش آب حیوان می‌زهد (7)

هست آن ظلمت به نزد عقل هشیاران صیام

گر تو خواهی نور قرآن در درون جانِ خویش

هست سرّ نور پاك جملة قرآن صیام

بر سر خوانهای روحانی كه پاكان شسته‌اند(8)

مر تو را همكاسه گرداند بدان پاكان صیام

روزه چون روزت كند روشن‌دل و صافی روان

روزِ عید وصـل شه را ساخته قربان صیام

در صیام ار پانهی، شادی كنان نِه با گشاد

چون حرامست و نشاید پیش غمناكان صیام

زود باشـد كز گریبان بـقـا سر بـر زنـد

هركه در سر افكند مانندة دامان صیام

...............................................................

1. كلمة  وجا (وجاء) به معني سپر است و اين مصرع اشاره است به حديثي از پيامبر اكرم(ص) كه در آن روزه ، سپر  خوانده شده است.

2. شكم‌خاری:پيش آمدن چيزي مانند خارش در شكم. مجازاً پشيماني.

3. شكم‌خواری: حريص بودن در خوردن، پرخوري.

4. مفطر: افطاركننده، روزه خورنده.

5. تون: آتشخانة حمام كه در قديم از تپاله گرمش مي‌كردند.

6. خذلان: خواري.

7. آب حيوان: آب حيات.  می‌زهد: زاده می‌شود.

8 . شسته‌اند: مخفف نشسته‌اند.

 

منبع: ديوان كبير (كلّيات شمس) بر اساس تصحيح علامه فروزانفر و به كوشش: دكتر توفيق هـ. سبحاني؛ غزل شمارة  1602 .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٦/٢۳ - سلام

بابا طاهر همدانی

باباطاهر عريان همداني شاعر متصوف ترانه گوي بزرگ قرن پنجم هجري است. مسلک درويشي و فروتني او که شيوة عارفان بزرگ است سبب شد که گوشه‌گيري را اختيار نمايد و در نتيجه شرح احوال مفصلي از او در دست نماند. فقط در بعضي از کتابهاي صوفيه ذکري از مقام معنوي و رياضت و درويشي و صفت تقوی و استغناي طبع وي آمده است.  از زندگاني او فقط اين اطلاع در دست است که طغرل سلجوقي مؤسس و بنيانگذار بزرگ دولت سلجوقيان در سال 445 يا 447 هجري در همدان با او ملاقات کرده و به او احترام نهاده است.  به طوري که نوشته اند طغرل در اين سفر با باباطاهر و باباجعفر و شيخ ممشاد در کوه خضر ديدار کرده است. و باباطاهر طغرل شاه سلجوقي را اندرز داده و سر ابريقي شکسته که سالها از آن وضو کرده بود در انگشت سلطان کرده و گفت: مملکت عالم چنين در دست تو کردم، بر عدل باش.

شهرت باباطاهر به واسطة دوبيتي هاي لطيف و دل انگيز است که به لهجه لري سروده و از نوع فهلويات (پهلويات) و ترانه هاي معمول در نقاط مختلف ايران است. بيشتر اين دوبيتي ها به زبان محلي و شبيه به لغت‌هاي لري مي‌باشد.  

اکنون چند دوبيتي براي نمونه از وي نقل ميشود:

خوشا آنون که از پا سر نذونند    ميان شعله خشک و تر نذونند

کنشت و کعبه و بتخانه و دير      سرائي خالي از دلبر نذونـــند

                                   ****

به صحرا بـنگرم صحرا تـه ويـنــم    به دريا بـنـگرم دريـا ته وينم

به هرجا بنگرم کوه و در و دشت    نشان از قامت رعنا ته وينم

منبع: فرهنگسرا

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٤/۱٥ - سلام

حکایاتي از بزرگان صوفیه

                   شیخ سری سقطی و دکانش

نقل است که سري سقطي عارف بزرگ گفت : سي سال است که از گفتن يک الحمدلله، استغفار مي‌کنم.

گفتند چگونه؟

گفت : بازار بغداد بسوخت اما دکان من نسوخت. مرا خبر دادند. گفتم: الحمدلله !

از شرم اينکه خود را بهتر از برادر مسلمان خواستم و براي دنبا حمد گفتم از آن استغفار مي‌کنم !

                 شیخ شقیق و هارون الرشید

نقل است که چون شقيق قصد کعبه کرد و به بغداد رسيد هارون الرشيد او را بخواند .چون شقيق نزديک هارون رفت هارون گفت:"تويي شقيق زاهد؟"گفت "شقيق منم اما زاهد نيم"هارون گفت "مرا پندي ده"....

گفت اگر در بيابان تشنه شوي چنان که به هلاکت نزديک باشي اگر ان ساعت شربتي اب يابي به چند بخري؟گفت"به هر چه خواهد" گفت"اگر نفروشد الا به نيمه مِلکِ تو؟گفت"مي‌دهم" گفت اگر ان اب بخوري از توبيرون نيايد چنان که بيم هلاکت بُوَد يکي گويد"من تو را علاج کنم اما نيمه اي از ملک تو بستانم چه مي‌كني گفت"مي‌دهم"

شقيق گفت "پس به چه نازي به ملکي که قيمتش يک شربت آب بُوَد....!

               سید الطائفه جنید بغدادی و مرید

نقل است که جنيد بغدادي عارف بزرگ مريدي داشت که او را از همه عزيزتر ميداشت و ديگران را ازین ازرده خاطر شده بودند ......

شيخ از ناراحتی انها اگاه شد و گفت :

 ادب و فهم او از همه بيشتر است و ما را نظر بر ان است / امتحان کنيم تا بر شما معلوم شود.

فرمود تا بيست مرغ آوردند و گفت :

 هر مريدي يکي را بردارد و جايي که کس شما را نبيند بکشيد و بياريد.

همه برفتند و بکشتند و باز آمدند الا آن مريد که مرغ زنده را بازآورد. شيخ پرسيد: چرا نکشتي؟

گفت : از انکه شيخ فرموده بود جايي بايد که کس نبيند و من هرجا ميرفتم خداوند مي ديد...!

       شیخ احمد ابن عاصم الانطاکی و تربيت مریدان

نقل است که عارف بزرگ احمد بن عاصم الانطاکي عارف بزرگ مريدانش را چنان تربيت کرده بود که روزي سي و اندي از اصحاب او جمع بودند وچون نان کمي در سفره بود شيخ نان را پاره پاره کرد و چراغ را خاموش ....... چون چراغ را روشن کردند همه پاره نان ها باقي بود و هيچ کس به قصد ايثار ناني نخورده بود!!

                      شیخ شقیق بلخی و غلام

نقل است  که در بلخ قحطي عظيم بود شقيق بلخي عارف بزرگ غلامي ديد در بازار شادمان و خندان گفت: اي غلام چه جاي خرم است؟ نبيني که خلق از گرسنگي چگونه اند ؟

غلام گفت : مرا چه باک که من بنده کسي هستم که وي را دهي است خاصه و چندين غله دارد مرا گرسنه نگذارد!

شقيق  گفت :

الهي اين غلام به خواجه اي که انبار داشته باشد چنين شاد باشد تو مالک الملوکي ما چرا اندوه خوريم؟

در حال توبه کرد و روي به راه حق نهاد و در توکل به حد کمال رسيد و پيوسته ميگفت:من شاگرد غلامي ام !!!!

                           پیشه ابراهیم ادهم

نقل است که معتصم پرسيد از ابراهيم: که"چه پيشه داري؟"گفت"دنيا را به طالبان دنيا مانده‌ام(دنيا را براي طالبان دنيا ترك كرده‌ام) و عقبی(آخرت) را به طالبان عقبی رها کرده‌ام و بگزيده‌ام در اين جهان ذکر خداي و در ان جهان لقاي خداي."

منبع: شرح عشق . براي خواندن همة حكايات كليك كنيد:

http://adam121.blogfa.com/post-8.aspx      

 

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۳/۳ - سلام

آشنايي با شمس تبريزي (قدس سره)

شمس تبريزي

شمس‌الدّين محمّد پسر علي پسر ملک داد تبريزي از عارفان مشهور قرن هفتم هجري است، که مولانا جلال‌الدين بلخي مجذوب او شده و بيشتر غزليات خود را به نام وي سروده است. از جزئيات احوالش اطلاعي در دست نيست؛ همين قدر پيداست که از پيشوايان بزرگ تصوف در عصر خود در آذربايجان و آسياي صغير و از خلفاي رکن‌الدين سجاسي و پيرو طريقه ضياءالدين ابوالنجيب سهروردي بوده است.  برخي ديگر وي را مريد شيخ ابوبکر سُله باف تبريزي و بعضي مريد باباکمال خجندي دانسته اند. در هر حال سفر بسيار کرده و هميشه نمد سياه مي‌پوشيده و همه‌جا در کاروانسرا فرود مي آمد و در بغداد با اوحدالدين کرماني و نيز با فخرالدين عراقي ديدار کرده است. در سال 642 هجري وارد قونيه شده و در خانه شکرريزان فرود آمده و در آن زمان مولانا جلال‌الدين که فقيه و مفتي شهر بوده به ديدار وي رسيده و مجذوب او شد.  در سال 645 هجري شبي که با مولانا خلوت کرده بود، کسي به او اشارت کرد و برخاست و به مولانا گفت مرا براي کشتن مي خواهند؛ و چون بيرون رفت، هفت تن که در کمين ايستاده بودند با کارد به او حمله بردند و وي چنان نعره زد که آن هفت تن بي هوش شدند و يکي از ايشان علاءالدين محمد پسر مولانا بود و چون آن کسان به هوش آمدند از شمس‌الدين جز چند قطره خون اثري نيافتند و از آن روز ديگر ناپديد شد. درباره ناپديد شدن وي توجيهات ديگر هم کرده‌اند.  به گفته فريدون سپهسالار، شمس تبريزي جامه بازرگانان مي پوشيد و در هر شهري که وارد مي شد مانند بازرگانان در کاروانسراها منزل مي کرد و قفل بزرگي بر در حجره ميزد، چنانکه گويي کالاي گرانبهايي در اندرون آن است و حال آنکه آنجا حصير پاره اي بيش نبود. روزگار خود را به رياضت و جهانگردي مي‌گذاشت. گاهي در يکي از شهرها به مکتبداري مي‌پرداخت و زماني ديگر، شلوار بند مي‌بافت و از درآمد آن زندگي مي‌کرد.

ورود شمس به قونيه و ملاقاتش با مولانا طوفاني را در محيط آرام اين شهر و به ويژه در حلقه ارادتمندان خاندان مولانا برانگيخت. مولانا فرزند سلطان‌العلماست، مفتي شهر است، سجاده نشين باوقاري است، شاگردان و مريدان دارد، جامه فقيهانه مي‌پوشد و به گفتة سپهسالار (به طريقه و سيرت پدرش حضرت مولانا بهاءالدين الولد مثل درس گفتن و موعظه کردن) مشغول است، در محيط قونيه از اعتبار و احترام عام برخوردار است، با اينهمه چنان مفتون اين درويش بي‌نام و نشان مي‌گردد که سر از پاي نمي‌شناسد.

تأثير شمس بر مولانا چنان بود که در مدتي کوتاه از فقيهي با تمکين، عاشقي شوريده ساخت. اين پير مرموز گمنام دل فرزند سلطان‌العلما را بر درس و بحث و علم رسمي سرد گردانيد و او را از مسند تدريس و منبر وعظ فرو کشيد و در حلقة سماع کشانيد. چنانکه خود گويد:

در دست هميشه مصـحفَم بود              در عشـق گـرفتـه‌ام چـغـانـه

اندر دهـنـي کـه بـود تـسبـيـح،              شعر است و دوبيتي و تـرانه

حالا ديگر شيخ علامه چون طفلي نوآموز در محضر اين پير مرموز زانو مي زند شمس تبريزي در اين باره مي‌گويد: «...پيش من همچنين نشسته که پسر پيش پدر نشيند، تا پاره‌ايش نان بدهد » و چنين بود که مريدان سلطان العلما سخت برآشفته شدند. کار بدگوئي و زخم زبان و مخالفت در اندک زماني به ناسزا راني و دشمني و کينه و عناد علني انجاميد و متعصبان ساده دل به مبارزه با شمس برخاستند.

شمس تبريزي چون عرصه را بر خود تنگ يافت، به ناگاه قونيه را ترک گفت و مولانا را در آتش بي‌قراري نشاند. چند گاهي خبر از شمس نبود که کجاست و در چه حال است، تا نامه اي از او رسيد و معلوم شد که به نواحي شام رفته است.

با وصول نامة شمس، مولانا را، دلِ رميده به جاي باز آمد و آن شور اندرون که فسرده بود از نو بجوشيد. نامه‌اي منظوم در قلم آورد و فرزند خود سلطان ولد را با مبلغي پول و استدعاي بازگشت شمس به دمشق فرستاد.

پس از سفر قهر آميز شمس، افسردگي خاطر و ملال عميق و عزلت و سکوت پر عتاب مولانا، ارادتمندان صادق او را سخت اندوهگين و پشيمان ساخت. مريدان ساده دل که تکيه گاه روحي خود را از دست داده بودند، زبان به عذر و توبه گشودند و قول دادند که اگر شمس ديگر بار به قونيه باز آيد از خدمت او کوتاهي ننمايند و زبان از تشنيع و تعرض بربندند. به‌راستي هم پس از بازگشت شمس به قونيه منکران سابق سر در قدمش نهادند. شمس عذر آنان را پذيرفت. محفل مولانا شور و حالي تازه يافت و گرم شد.

مولانا در اين باره سروده است:

شـمـس و قـمـرم آمـد، سمـع و بـصـرم آمــد 

                               و آن سيـمـبـرم آمـد، آن کـان زرم آمــد

    امــروز بــه از ديـنـه، اي مــونــس ديــــريـنـه       

                              دي مست بدان بودم، کز وي خبرم آمد

  آن‌کس که همي جُستم دي من به‌چراغ او را     

                            امـروز چـو تـنـگ گــل، در رهـگـذرم آمـد

از مــرگ چــرا تـرسـم، کــاو آب حـيـات آمـد        

                           وز طعنه چرا ترسـم، چون او سپرم آمد؟

امـروز سـلـيـمـانــم، کــانـگـشـتـريـَم دادي        

                           زان تـاج مـلـوکـانـه، بر فـرق سرم آمـــد

پس از بازگشت شمس ندامت و سکوت مخالفان ديري نپائيد و موج مخالفت با او بار ديگر بالا گرفت. تشنيع و بدگوئي و زخم زبان چندان شد که شمس اين بار بي خبر از همه قونيه را ترک کرد و ناپديد شد و به قول ولد (ناگهان گم شد از ميان همه) چنانکه ديگر از او خبري نيامد. اندوه و بي‌قراري مولانا از فراق شمس اين بار شديدتر بود. چنانکه سلطان ولد گويد:

بانگ و افغان او به عرش رسيد    ناله اش را بزرگ و خرد شنيد

منتهی در سفر اوّل شمس، غم دوري مولانا را به سکوت و عزلت فرا مي‌خواند، چنانکه سماع و رقص و شعر و غزل را ترک گفت و روي از همگان درهم کشيد. ليکن در سفر دوم مولانا درست عکس آن حال را داشت؛ آن بار چون کوه به هنگام نزول شب، سرد و تنها و سنگين و دژم و خاموش بود، و اين بار چون سيلاب بهاري خروشان و دمان و پر غريو و فرياد گرديد.  مولانا که گمان مي‌کرد شمس اين بار نيز به جانب دمشق رفته است، دوباره در طلب او به شام رفت؛ ليکن هر چه بيشتر جست، نشان او کمتر يافت و به هرجا که مي‌رفت و هر کس را که مي‌ديد سراغ شمس مي‌گرفت.  غزليات اين دوره از زندگي مولانا از طوفان درد و شيدائي غريبي که در جان او بود حکايت مي کند.

در هر حال زندگاني شمس تبريزي بسيار تاريک است. برخي ناپديد شدن وي را در سال 643 هجري دانسته اند و برخي درگذشت او را در سال 672 هجري ثبت کرده اند و نوشته اند که در خوي مدفون شده است. (لازم به توضيخ است: نگارنده ( عبدالرفيع حقيقت (رفيع) در سفري که به سال 1366 خورشيدي به قونيه کردم، آرامگاهي مجلل در شهر قونيه ترکيه به نام آرامگاه شمس تبريزي مشاهده نمودم).

اين عارف کم نظير ايراني يکي از آزاد انديشان جهان است که بشريت به وجودش فخر خواهد کرد. مجموعه تقريرات و ملفوظات وي به نام مقالات موجود است که مريدانش آن را جمع کرده اند.

منبع: سايت فرهنگسرا با اندكي تصرف.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/۳۱ - سلام